تبليغاتX
زندگی
عشق
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 20:36  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 1:14  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:48  توسط هادی  | 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود...!!

سجده ای زد بر لب درگاه او


پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟؟

 


بر صلیب عشق دارم کرده ای..

جام لیلا را به دستم داده ای

 


وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

 


دردم از لیلاست آنم می زنی.

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

 


من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

 


این تو و لیلای تو... من نیستم!!

 


من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

 


صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

 


گفتم عا قل می شوی اما نشد!

سوختم در حسرت یک یا ربت

 


غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

 


دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

 


در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

 


درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

 


صد چو لیلا کشته در راهت کنم...!!

گفت ای دیوانه لیلایت منم.

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 2:13  توسط هادی  | 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر رویای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 2:6  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:53  توسط هادی  | 

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم ،تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با تو ام منزل به منزل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:28  توسط هادی  | 

 

بخوان مرا

منم پروردگارت

خالقت از ذره اي ناچيز

صداي کن  مرا

آموزگار، مادر خود را

قلم را ، من هديه ات كردم

بخوان مرا

منم معشوق زيبايت

منم نزديك تر از تو به تو

اينك صدايم کن

رها كن غير مارا،سوي ما باز آ

منم پروردگار پاك بي همتا

منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو مي گويد

تو را در بيكران دنياي تنهامان،

رهايت من نخواهم كرد

بساط روزي خود را به من بسپار

رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگي طي كن

عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم

تو دعوت كن مرا بر خود

به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن

كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم

طلب كن خالق خود را

بجو مارا

تو خواهي يافت

كه عاشق مي شوي مارا

و عاشق مي شوم بر تو

كه وصل عاشق و معشوق هم

آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد

قسم بر عاشقان پاك بي ايمان

قسم بر اسب هاي خسته در ميدان

تو را در بهترين اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تكيه كن بر من

قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهايت من نخواهم كرد

بخوان ما را

كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟

تو بگشا لب

تو غير از ما خداي ديگري داري؟

رها كن غير ما و

آشتي كن با خداي خود

تو غير از ما چه مي جويي؟

تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟

و تو بي ما چه داري،هيچ!

بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دريا را

و خورشيد و گياه و نورو هستي را

براي جلوه ي خود آفريدم من

ولي وقتي تو را من آفريدم

بر خودم احسنت مي گفتم

تويي زيباتر از خورشيد زيبايم

تويي والاترين مهمان زيبايم

كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت

تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم

نمي خواني چرا ما را؟؟

مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستي

ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختيت خواندي مرا

اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي

به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟

كه مي ترساندت از من؟

رها كن آن خداي دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

اين منم پروردگارت ، خالقت

اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي

به پيش آور دودست خالي خود را

با زبان بسته ات كاري ندارم

ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاكيم

آيا عزيزم ، حاجتي داري؟

تو اي از ما

بگردان قبله ات را سوي ما

اينك وضويي كن

خجالت مي كشي از من؟؟؟

بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد

به نجوايي صدايم كن

بدان آغوش من باز است

براي درك آغوشم

شروع كن ، يك قدم با تو

"تمام گام هاي مانده اش ، با من"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:27  توسط هادی  | 

ليلي و مجنون

 

 خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .

خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

  

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

 

 

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد  ليلي گريه کرد

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

 

 

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

 

 ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

 

 

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .

ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:21  توسط هادی  | 

ای دیر بدست آمده بس زود  برفتی          آتش زدی اندرمن وچون دود برفتی

چون آرزوی تنگ  دلان دیررسیدی         چون دوستی سنگ دلان زود  برفتی

زان پیش که در باغ صال تو دل من           از  داغ    فراق   تو   بیاسود برفتی

نا گشته  من  از بند  تو آزاد  بجستی         نا کرده  مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دل سوخته کردی          چون در دل من عشق بیافزود برفتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 18:19  توسط هادی  | 

گفت زرتشت اگر کلید قلبی را نداری، قفلش نکن ... اگر کسی را دوست داری، خردش نکن ... اگر دستی را گرفتی، رهایش نکن ... مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 17:59  توسط هادی  | 

خداوندا تو راهم ده. پناهم ده .امیدم ده خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم.دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم.نمی دانم.و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم.
به پو چی ها رسیدم من.به بی دردی رسیدم من.به این دوران نامردی رسیدم من.
نمیدانم.نمی گویم.نمی جویم.نمی پرسم
نمی گویند.نمی جویند.جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده.كلام آشنایی ده.خدایا آشنایم ده.خداوندا پناهم ده.امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را.و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم.كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشمو صوتی زیر لب دارم
و با خود می كنم نجوای پنهانی كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 17:47  توسط هادی  | 

گرگ  حیوانیست  حیوان   می درد

فطرتش  او   را   چنین   می پرورد

از قضایش  کار  او  درندگی   است

قوت خود را  ،  می درد  تا می برد

روزگار   از      بخت  بد  گرگ    آفرید

تا ز انسان   نام   وحشی  را    خرد

سر به  زیر افکنده  گرگ  از  کار  ما

آدم  از نعشی به  نعشی  چون پرد

گرگ   از   گرگی   کند   این    کارها

کار    ما    شرمندگی       می آورد

من  ز   انسانی    کنم    شرمندگی

چون که انسان نعش وجدان می چرد

کاش این موجود که انسان نام اوست

نام     حیوان      جور     دیگر    بنگرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 3:56  توسط هادی  | 

Happy New Year

ما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 3:30  توسط هادی  | 

مجنون چو شنید بوی آزرم       کرد از سر کین کمیت را گرم
بانوفل تیغ‌زن برآشفت       کی از تو رسیده جفت با جفت!
احسنت زهی امیدواری       به زین نبود تمام کاری
این بود بلندی کلاهت؟       شمشیر کشیدن سپاهت؟
این بود حساب زورمندیت؟       وین بود فسون دیو بندیت؟
جولان زدن سمندت این بود؟       انداختن کمندت این بود؟
رایت که خلاف رای من کرد       نیکو هنری به جای من کرد
آن دوست که بد سلام دشمن       کردیش کنون تمام دشمن
وان در که بد از وفا پرستی       بر من به هزار قفل بستی
از یاری تو بریدم ای یار       بردی زه کار من زهی کار
بس رشته که بگسلد زیاری       بس قایم کافتد از سواری
بس تیر شبان که در تک افتاد       بر گرگ فکند و بر سگ افتاد
گرچه کرمت بلند نامست       در عهده عهد ناتمامست
نوفل سپر افکنان ز حربش       بنواخت به رفقهای چربش
کز بی‌مددی و بی‌سپاهی       کردم به فریب صلح خواهی
اکنون که به جای خود رسیدم       نز تیغ برنده خو بریدم
لشگر ز قبیله‌ها بخوانم       پولاد به سنگ درنشانم
ننشینم تا به زخم شمشیر       این یاوه ز بام ناورم زیر
وآنگه ز مدینه تا به بغداد       در جمع سپاه کس فرستاد
در جستن کین ز هر دیاری       لشگر طلبید روزگاری
آورد به هم سپاهی انبوه       پس پره کشید کوه تا کوه
+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 3:58  توسط هادی  |