تبليغاتX
مجنون لیلی
     

       

 

.

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 11:42  توسط هادی  | 

به سوی تو به شوق روی تو

به طرف کوی تو سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین

گاهی

ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا

ره تو می پویم

بگو کجایی ؟

کی رود رخ ماهت از نظرم؟ نظرم ؟

به غیر نامت کی نامدگر ببرم

اگر تو را جویم حدیث دل گویم

بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانمدگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من اسیر موی توام به آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 0:20  توسط هادی  | 

این

پیغام بر غم جدایست

این نامه، نوای جان خسته است

خود آینه ای دلی شکسته است

غم نامه ای روزگار در دست

خونین اثری ز اشک مرد است

این نامه ز من به نازنینی

از دلشده یی به دلنشینی

بر آنکه گل وبهار من بود

مهتاب شبان تار من بود

یعنی به تو ای بهین ستاره!

بر گوش فلک چو گوشواره!

من بوی تو را زگل شنیدم

رخسار تو را به ماه دیدم

موی تو بنفشه بر چمن داد

روی تو صفای گل به من داد

از من به تو ای سفر گزیده!

ای از همه عاشقان بریده!

ای همسفر شبانه من

وی یاد تو عطر خانه ی من

ای همدم مشفق وستوده!

وی طاقت من ز تن ربوده!

((یک روح))و((دو تن))حکایت ماست

((دو)) خواندن ما حدیث بی جاست

تو روح مرا به جان خریده

من جان تو را به بر کشیده

تو در بر من به پا ستاده

من در ره تو به سر فتاده

در هر نفسم نوای زاریست

در رگ رگ من غم تو جاریست

دارم دلکی به عشق بسته

اما چه دلی؟ دل شکسته

من درد تو را به جان خریدم

جانیست مرا به لب رسیده

با یارم وبی خبر ز غیرم

من عاشق عاقبت به خیرم!

از بس ز غمت ستم کشیدم

بر هستی خود قلم کشیدم

من رنج فراق دیده بودم

افسانه ی غم شنیده بودم

 اما غم تو روان گدازست

دردیست که غصه اش دراز است

هر شب ز درخشش ستاره

آید به دلم غمی دوباره

گویم عجبا !دوباره شب شد

هنگامه ی حمله تعب شد

با خویش به گفتگو درآیم

غمنامه ی عاشقی سرایم

گویم که خوشا زمان دیدار

شد بی تو جهان غم پدیدار

بگریخت زما فراغ بالی

دل پر زغم است وخانه خالی

ای وای کبوتران رمیدند

ازخانه یکی یکی پریدند

دانم که بلا بود محبت

خود درد ودوا بود محبت

یک روز چراغ دل فروزد

یک روز دل جهان بسوزد

عشق تو به من محبت آموخت

اما به فراق،جان من سوخت

بانام وفا به خود بلرزم

آخرچه کنم که مهرورزم؟

دررگ رگ من نوای عشق است

این نیم نفسم برای عشق است

هردم که قلم به دست گیرم

یادتو برآید ازضمیرم

چون دست برم به سوی نامه

هرنامه شود ((فراق نامه))

درخط ومرکبم دویده

اشکی که به نامه ام چکیده

این نامه واین قلم بهانست

هر گوشه روم زتو نشانه ست

هر جا که نگاه من فتاده

روح تو برابرم ستاده

چون پایی نهم به صحن خانه

یاد تو کنم به هر بهانه

در هر قدمی مرا درنگ است

گوشم به امید بانگ زنگ است

چون نغمه ی زنگ((در)) برآمد

گفتم که امیدم ازدرآمد

هر نامه ز ((نامه بر))گرفتم

از لذت نامه ،پر گرفتم

ای جان به فدای مهربانی

شهدیست به جام زندگانی

این عمر همیشه در ستیز است

از چنگ من تو در گریزست

برگیست که از نفس بریزد

تا دیده به هم نهی گریزد ((نامه))که پیک آشنایست

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 0:12  توسط هادی  | 

 

یک عمر گذشت واز تو دورم

من زنده ی در میان گورم

شبها منم وسکوت سردی

پروانه وشمع وبزم دردی

راه تو ،به سوی خانه بستست

پلهای میان ما شکستست

آن کوه که در میانه بر جاست

دیوار بلند آرزوهاست

ای طوطی از قفس پریده!

پا از همه عاشقان کشیده!

چون مرغ ز جمع ما پریدی

بر خود غم زندگی خریدی

تو گرچه به جمع ما نبودی

یک لحظه زما جدا نبودی

هر جا که دلم اسیر غم بود

روح من وتو کنار هم بود

ای واژه ی عشق ودل ربودن!

وی معنی عاشقانه بودن!

هر بار که یادی از سفر شد

مژ گان من از سرشک،تر شد

گفتم که امیدم از در آید

زان پیش که عمر من سر آید

چون عمر بگیرمت در آغوش

تا آنکه شود غمم فراموش

چنگی بزنم به تار مویت

گل هدیه برم زباغ رویت

گویم که غمت به ما چها کرد

در غربت زندگی رها کرد

افسوس که این خیال خام است

دیدار تو بر دلم حرام است

گفتم سخنی که جان در او نیست

دیدار تو هم جز آرزو نیست

ای یاد تو عطر مهربانی

وی چشم تو چشمه ی معانی

پیچیده در این سرا صدایت

آوای بلند خندهایت

شبها منم وجهان تشویق

گویم همه این حدیث با خویش

زان روز خزان که یار ما رفت

یک عمر زکف،بهار ما رفت

گیرم که بهار دیگر آید

صد باغ وبهار از در آید

با غمزدگی بهار،تلخ است

شیرینی روزگار ،تلخ است

گاهی ز خیال کام گیرم

تا از غمت انتقام گیرم

با خویش به گفتگوی هیچم

خواهم زخیال سر نپیچم

در شهر خیال پر گشایم

تا آنکه به دیدار توآیم

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 0:9  توسط هادی  | 

 

من ساکن کشور خیالم

با یاد تو گرم شور وحالم

گویم که اگر سفر گزینم

وز لطف خدا تورا ببینم

بیم است مرا ز دل تپیدن

در مرحله ی به هم رسیدن

از بس که ز شوق بی قرارم

ترسم که ز بوسه جان سپارم

افسوس که این همه خیال است

زائیده ی دوره ی ملال است

گاهی که زغم نمی شکیبم

خود را به فسانه می فریبم

راهی به جهان تازه جویم

با یاد تو این ترانه گویم

جسم تو اگر زمن جدا شد

وین غمزدگی نصیب ما شد

جان من تو ز هم جدا نیست

اندوه فراق سهم ما نیست

گر از دگران گسسته ام من

کی از تو جدا نشسته ام من؟

هر لحظه تو در کنار مایی

شیرینی روزگار مایی

هر برگ به ارتعاش آید

گویم که صدای پاش آید

چون برگ خورد به پشت شیشه

یاد تو کنم به دل همیشه

گویم که چو شب زبام سرزد

انگشت تو ضربه ای به در زد

القصه که خانه غرق یاد ست

زین گونه نشانه ها زیاد است

در مرغ سحر ترانه از توست

هر جا نگرم نشانه از توست

ای یاد تو شمع خانه ی من

وی نام تو در ترانه من

غم میخورم وز غصه شادم

غم عشق تو آورده به یادم

غم نامه آفریدگار است

غم شعر بلند روزگار ست

هر کس که غمی نداشت خام است

بی غصه وجود ما تمام است

دل گوهر آفریدگار است

از عالم غیب یادگار است

گر دل زغم کسان نلرزد

سنگ است وبه یه درم نیرزد

غم محرم جان عاشقانست

غم زینت هر که مهربانست

غم حاصل عشق ومهربانیست

غم از دل عاشقان جدا نیست

دل عاطفه خیزو مهر جوشست

بی نغمه عشق دل خموشست

آن دل که در او صفای غم نیست

گورست وچنین پدیده کم نیست

غم در دل عارفان شرابست

شرح غم عشق بی حسابست

آن کس که مقام غم نداند

بیگانه بود حرم نداند

من با غم عاشقانه شادم

دل در غم عاشقی نهادم

غم از دل من اگر جدا بود

این شور به شعر من کجا بود؟

با غم به سخن شراب ریزم

در جان شب آفتاب ریزم

غم شعر مرا به رقص آرد

تا بر لب عاشقان گذارد

ای کاش غم از دلم نخیزد

بی کس شوم ار که غم گریزد

در خلوت من سرور کم باد

جانم به فدای جان غم باد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 0:2  توسط هادی  | 

 

I know you won't come back

 


Everything that was .Time has left is behind

I know that you won't return

What happened between us

Will never be repeated

Even when a thousand years pass

,


it won't be enough to fade you away and to forget

.

 

And now I'm here

Trying to turn valleys into cities

Mixing the Sky with the Sea.

I know I let you escape,

I know I lost you

nothing can be the same;

A millennium could be enough for you to forgive

I'm here, loving you

suffocating,
in photographs and scrapbooks,

in objects and momentos

can't comprehend

I'm driving myself mad

Changing a foot for My own face

The letters I wrote,

I never sent

It's all the matter of time and faith

A millennium with another thousand years...

Are enough to love


If you still think something of me...

You know I'm still waiting for you...

 

 

 لیلای من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 23:42  توسط هادی  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 18:34  توسط هادی  | 

مطلب اینا واسه نظراتت گذاشتم

 

نازنینم خلوتم را نشکن

 خلوتم راه رسیدن به خداست راه رسیدن به تو
  خلوتم را نشکن
   شاید این خلوت من کوچ کند
            به شب پروانه
       به صدای نفس شهنامه
                        به طلوع اخرین افسانه
      و غروبی که در ان
          نقش دیوانگی یک عاشق
     بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
           ز هوای دل معشوق سهند
                   خلوتم راه درازی ست میان من و تو
                              خلوتم مروارید است به دست صیاد
                                        خلوتم تیر وکمانی ست به دست ارش
              
           خلوتم راه رسیدن به خداست
                                  خلوتم را نشکن...

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 18:9  توسط هادی  | 

 

چیزی نمیتونم بگم قراره از من بگذری

چیزی نگو میفهممت باید از این خونه بری

چن سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم

تنهائی ها مو بعد از این با قلب کی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم

تو باید از من رد بشی من باید از تو بگذرم

کاری نمیتونم کنم باید بیفتی از برم

بعد از تو باید با خودم تنهای تنها سر کنم

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

چن سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم خاموش خاموشت کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 17:41  توسط هادی  | 

 

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

 عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم چون وابسته اس به تو جونم

محتاجم به نفسهات و آخه دور از دستات تو زندونم

 

هی نمیدونی چه خبره دلم نمیتونم حرفامو یه نفره بگم حق داری بری

 برو من که جای تو نیستم داری فکر میکنی که دیگه من مال تو نیستم

کاش میشد چشمارو بست باز کرد و به راحتی به روزای قبل بازگشت

ماها کناره همیم بدون هیچ دردورنجی غصه ای نبود و نه جروبحثی

چیه؟ میخوای بهم بگی باورش سخته!

کیه؟ اونکه کناره تو تا تهش هستش

اونکه دیوونته مثل نفس نزدیکه به تو

میگه با تو بودن درداشو تسکینه یهو

.....اون منم.....

 

نزدیک اگر باشی غرق تو میشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

از غم دلم دوره آخه تویی امیدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

از من نگذر نمیتونم چون وابسته اس به تو جونم

محتاجم به نفسهات و آخه دور از دستات تو زندونم

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 17:36  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 17:11  توسط هادی  | 

 

لیلا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 0:59  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مرداد1389ساعت 3:37  توسط هادی  | 

باران


شيشه پنجره را شست


از دل من اما


- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟


آسمان سربي رنگ


من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


مي پرد مرغ نگاهم تا دور


واي باران


باران پر مرغان نگاهم را شست ...




تو گل سرخ مني


تو چنان شبنم پاك سحري ؟


- نه


از آن پاكتري


تو بهاري؟


- نه


- بهاران از توست


از تو ميگيرد وام


هر بهار اينهمه زيبايي را


هوس باغ و بهارانم نيست


اي بهين باغ و بهارانم تو !




چه شبي بود و چه فرخنده شبي


آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد


كودك قلب من اين قصه شاد


از لبان تو شنيد:


" زندگي رويا نيست


زندگي زيباييست


ميتوان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي


ميتوان دردل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت


ميتوان از ميان فاصله ها را برداشت


دل من با دل تو


هر دو بيزار از اين فاصله هاست"




قصه شيريني است


كودك چشم من از قصه تو مي خوابد


قصه نغز تو از غصه تهي است


باز هم قصه بگو


تا به آرامش دل


سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 16:53  توسط هادی  | 

تا حالا شده درونت خاليه خالی باشه؟؟؟

شده پر از هيچی بشی؟پر از سکوت؟پر از تنهايی؟

شده حس کنی که ديگه هيچ احساسی تو وجودت جاری نيست؟؟؟

تا حالا شده قلبت را بگيری تو دستت و زخم هايی را ببينی که روزگاری رد پای عشق بوده؟؟

نميدونم چه حسيه که الان دارم فقط ميدونم ديگه...نيستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 8:13  توسط هادی  |